حنان جونحنان جون، تا این لحظه: 21 سال و 6 ماه و 6 روز سن داره
وبلاگ ما(روچک)وبلاگ ما(روچک)، تا این لحظه: 12 سال و 4 ماه و 19 روز سن داره

❀♥روچـــــــــک♥❀

گودبای آخرین جلسه ژیمناستیک

سلام به گل پسر نازم خلاصه روزهای آخر تابستون هم از راه رسید و کلاس زبان رو با موفقیت پشت سر گذاشتی و رفتی ترم بالاتر؛منو بابا خیلی وقت بود که تصمیم گرفته بودیم شمارو دیگه ژیمناستیک نفرستیم چون اونطوری که دلمون میخواست ورزش ژیمناستیک پیشرفت نداره و بهتره بری یه ورزش رزمی که برای دفاع به دردت بخوره؛اما شما همش میگفتی نه باید برم؛ دلیل مخالفتت هم وابستگی به اونجا و مربی و دوستات بود؛خلاصه باهات صحبت کردیم و راضی شدی واسه همین آخرین روز شهریور با دوستات و مربی خداحافظی کردی؛چقدر مادرها که دوستان من بودن ناراحت بودن البته چندنفری هم مثل من تصمیم داشتن دیگه نیان؛ آ...
31 شهريور 1394

زیارت امامزاده هاشم...

زنـــدگــے ♡❤️ زندگے پر از گره هایـے ست، که تو آن را نبسته اے ... اما باید تمام آنها را ... به تنهایــے باز کنــے ، تنهاے تنها … ! ولــے اگر به خدا ❤️ توکل کنــے ، او گره ها را یکے یکے برایت باز مے کنــد ... ! سلام به بهانه ی قشنگ  زندگی من...... ازخدامیخوام بهترین حال رو نصیب این روزهای قشنگ زندگیت کنه و هیچ غمی توی دل مهربونت نباشه. قسمت شد رفتیم زیارت امامزاده هاشم از نوادگان امام موسی کاظم درمسیر رشت تهران؛کسی نیست که اسمش رو نشنیده باشه,البته اینم بگم که توی تابستون معمولا انقد مسافرمیاد جا برای ماهایی که بومی هستیم نیست؛مسافرها روی چشم ماجا...
13 شهريور 1394

گذر روزهای شهریوری ما...

هـــوا را هــــرچــقدر نفــــس بکــشـــے بـاز هـم بـــراے کـشـــیدنـش بـال بـال میـزنـے مــثــل تــــــــــو کـــه هـرچـــقدر کــه باشـــے بـاز بــاید بـاشـــــے میفــهمــے چــــهـ میگـــویـــم بــــودنــــت مــــهـّـــم اســــــت سلام به یکی یکدونه پسر مامان خداروشکر روزهای شهریوری هم از پی همدیگه داره میگذره ماهم یا میریم باشگاه یا زبان ویا استخر،ساعت استخرت از دوبه سه تغییر کرد؛بیشتر مواقع خودم میبرمت چون بابا خسته ست؛بعدش میریم زبان,توی شنا خیلی پیشرفت کردی و الان داری شنا به عقب رو تمرین میکنی امیدوارم موفق باشی. گاهی اگه وقت آزادی باشه باهم میریم پارک و شما با دوچرخه دورمی...
12 شهريور 1394

اعطای حکم شنا استخرروحبخش تابستان 94

زندگی یک پاداش است نه یک مکافات... فرصتی است کوتاه تا ببالی... بیابی... بیندیشی... بدانی... بفهمی... زیبابنگری.. ودرنهایت...درخاطره بمانی.. قدرش رابدان.. خوب زندگی کن... سلام سلام به دردونه ی خونه ی ما عزیزدلم ماه سوم کلاس های شنارو سپری میکنی خداروشکریه چیزایی یاد گرفتی و از چهارمتری هم دیگه نمیترسی؛برای اعطای حکم همه رو دعوت کرده بودن استخر حتی ما مادرهاهم میتونستیم بیایم داخل؛منو بابا برای دیدن امتحانت و گرفتن حکم اومدیم داخل و من تونستم کلی عکس بگیرم؛با تشکر از مربیان؛آقایان حیرتی قهرمان شنا،...
7 شهريور 1394

زیارت آقاسید جلال الدین آستانه اشرفیه(برادرامام رضا)

سلام عمرو عشق ممممممن حنان نازمامان چندروزیه رشت رحمت الهی داره میباره همه جارو سیراب کرده ؛خداروشکر رحمت خداشامل حال مامیشه یکی دیگه از افتخارات ما اینه که برادر و خواهرامام رضا رو داریم و هرازگاهی میتونیم بریم زیارت ایشون وبه جای امام رضا زیارتشون کنیم؛خواهرامام توی رشت و آقا جلال الدین توی آستانه؛چون از مراسم جشن میلاد امام رضا کلی شیرینی زیاد اومده بود به بهانه همین رفتیم شما بردی طرف آقایون پخش کردی و اومدی گفتی همه منو بوسیدن زیارت قبول؛ان شاالله زیارت امام رضا اون روز موقع رفت و برگشت حالمون به خاطر بیماری یک نفر گرفته بود که اونجاکلی براش دعاکردیم آخه ...
6 شهريور 1394

جشن میلاد امام رضا(ع)شهریور94

دل من گم شد,اگر پیداشد بسپارید امانت رضا ع واگر از تپش افتاد دلم ببریدش ملاقات رضا ع از رضا خواسته ام تا شاید بگذارد که غلامش بشوم همه گفتند محال است اما دلخوشم من به محالات رضا(ع) سلام عزیزدل مادر بازهم جشن میلاد امام رضا(ع)شد وما چهارمین سالی هست که جشن رو توی پارکینگ ساختمون برگزار میکنیم؛هرسال همه چیز جشن خودش جورمیشه و همگی کمک میکنن تا این جشن برگزاربشه البته بیشترکارهای جشن رو من و باباانجام میدیم؛مثل خریدو آماده  کردن محل برگزاری جشن ؛امسال وقتمون کمتربود چون هم شنا باید میرفتی هم زبان؛ینی من و شما حدود هش...
4 شهريور 1394
1